kheyme.blogfa.com:در ذیل چند داستان ا ز امام صادق به نقل از کتاب اهل بیت عرشیان فرش نشین نوشته ی استاد حسین انصاریان نقل میکنیم:

اخلاق حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام)

معاوية بن وهب مى گويد : من در مدينه با حضرت امام صادق (عليه السلام) بودم و آن حضرت بر مركبش سوار بود ناگاه پياده شد ، ما قصد رفتن به بازار يا نزديك بازار داشتيم ولى حضرت به سجده رفت و سجده را طولانى نمود ، من به انتظار ماندم تا سر از سجده برداشت ، گفتم : فدايت شوم ديدم پياده شدى و سجده كردى ؟ فرمود : به ياد نعمت خدا بر خود افتادم ، گفتم : نزديك بازار ، آن هم محلّ رفت و آمد مردم ؟ ! فرمود : كسى مرا نديد .

 

كمك به غير شيعه

معلّى بن خنيس مى گويد : حضرت امام صادق (عليه السلام) در شبى كه نم نم باران مى آمد براى رفتن به سايبان بنى ساعده از خانه بيرون رفت . من حضرت را دنبال كردم ، ناگهان چيزى از دستش افتاد ، پس از گفتن بسم اللّه گفت : خدايا ! آن را به ما برگردان ، پيش آمدم و به آن حضرت سلام كردم ، فرمود : معلّى ; عرضه داشتم ، بله فدايت شوم ، فرمود : با دستت به جستجو برآى اگر چيزى را يافتى به من بده .

ناگهان من به قرص هاى نانى برخوردم كه روى زمين پراكنده بود ، آنچه را يافتم به حضرت دادم ، آنگاه در دست حضرت هميانى از نان ديدم ، گفتم : به من عنايت كنيد تا براى شما بياورم ، فرمود : نه ، من به بردن اين بار سزاوارترم ولى همراه من بيا .

به سايبان بنى ساعده رسيديم ، در آنجا به گروهى برخورديم كه خواب بودند ، حضرت زير لباس هر كدام يك گرده نان يا دو گرده پنهان كرد ، آخرين نفر را كه كمك كرد باز گشتيم ، به حضرت گفتم : فدايت گردم اينان حق را مى شناسند ؟ فرمود : اگر مى شناختند هر آينه با نمك هم به آنان كمک مى كرديم.

كمك به خويشاوند

ابوجعفر خثعمى مى گويد : حضرت امام صادق (عليه السلام) يك كيسه زر به من داده ، فرمود آن را به فلان مرد از تيره بنى هاشم برسان و از اينكه من آن را براى او فرستاده ام خبر نكن .

ابوجعفر مى گويد : كيسه زر را به آن مرد رساندم ; گفت : خدا دهنده اين كيسه زر را پاداش خير دهد ، هر ساله اين پول را براى من مى فرستد و من تا سال آينده با آن زندگى مى كنم ولى جعفر صادق با دارايى فراوانش به من كمكى نمى دهد !

 

اوج اخلاق

مسافرى از ميان حاجيان در مدينه به خواب رفت ، وقتى بيدار شد گمان كرد هميان پولش به سرقت رفته ، به جستجوى هميان برآمد ، حضرت امام صادق (عليه السلام)را در حالى كه نمى شناخت در نماز ديد ، به حضرت آويخت و گفت : هميانم را تو برداشتى !! حضرت فرمود : در آن چه بود ؟ گفت : هزار دينار ، حضرت او را به خانه برد و هزار دينار به او داد .

هنگامى كه به جايگاهش باز گشت هميانش را يافت ، عذرخواهانه همراه با هزار دينار به خانه حضرت برگشت ، امام از پذيرفتن مال امتناع كرده ، فرمود : چيزى كه از دستم خارج شده به من باز نمى گردد ، پرسيد : اين شخص با اين كرم و بزرگوارى اش كيست ؟ گفتند : جعفر صادق (عليه السلام) است ، گفت : اين كرامت به ناچار كار چنين كسى است.

درخواستت را بگو

اشجع سلمى بر حضرت امام صادق (عليه السلام) وارد شد ، امام را بيمار يافت ، كنار حضرت نشست و از سبب بيمارى حضرت پرسيد ، امام صادق (عليه السلام) فرمود : از پرسيدن علت بيمارى منصرف شو ، درخواستت را بگو ، شعرى در طلب سلامتى براى آن حضرت از خدا خواند ، حضرت به خدمتكارش فرمود : چيزى همراهت هست ؟ عرضه داشت : چهار صد دينار ، فرمود : آن را به اشجع بده.

 

همه امورت را به مردم مگو

مفضل بن قيس مى گويد : بر حضرت امام صادق (عليه السلام) وارد شدم ، نسبت به برخى از مسايل زندگى و حالاتم به حضرت شكايت كردم و از آن بزرگوار درخواست دعا نمودم . حضرت به كنيزش فرمود : كيسه اى كه از ابوجعفر به ما رسيده بياور ; كيسه را كه آورد ، فرمود : اين كيسه اى است كه چهارصد دينار در آن است ، از آن براى رفع مشكل و پريشانيت استفاده كن ، گفتم : فدايت شوم به خدا سوگند قصد پول گرفتن نداشتم ، فقط براى درخواست دعا آمده بودم ، فرمود : دعا را رها نمى كنم ولى همه آنچه را دچار آن هستى به مردم خبر نده كه نزد آنان سبك و خوار مى شوى .

 

احترام مهمان

عبداللّه بن يعفور مى گويد : مهمانى را نزد حضرت امام صادق (عليه السلام)ديدم ، روزى مهمان براى انجام پاره اى از امور برخاست ، حضرت او را از دست زدن به كارى بازداشت و خود آنچه را مى بايد ، انجام داده ، فرمود : پيامبر (صلى الله عليه وآله) از اينكه مهمان به كار گرفته شود نهى كرده است.

برخورد با دو فقير

مسمع بن عبدالملك مى گويد : در منى با جمعى از شيعيان در خدمت حضرت امام صادق (عليه السلام) بوديم ، در مقابل ما مقدارى انگور بود كه از آن مى خورديم ، فقيرى آمد و از حضرت چيزى خواست ، امام خوشه اى انگور به او عطا كرد ، فقير گفت : مرا به اين انگور نيازى نيست ، اگر درهمى باشد مى گيرم ، حضرت فرمود : خدا برايت گشايش و فراخى فراهم آورد ، فقير رفت سپس برگشت و گفت : خوشه انگور را بدهيد ، حضرت فرمود : خدا برايت گشايش و فراخى آورد و چيزى به او نداد !

فقيرى ديگر آمد ، حضرت صادق (عليه السلام) سه حبه انگور به او داد ، فقير سه حبه را از دست حضرت گرفت سپس گفت : حمد و سپاس پروردگار جهانيان را كه به من روزى عنايت كرد .

حضرت فرمود : بايست ، پس دست مباركش را پر از انگور كرد و به او داد ، فقير از دست حضرت گرفت سپس گفت : حمد و سپاس پروردگار جهانيان را كه به من روزى عنايت كرد .

حضرت فرمود : غلام چه مقدار درهم نزد توست ؟ آن مقدار كه ما حدس زديم حدود بيست درهم بود ، حضرت آن را هم به فقير داد و او هم گرفت سپس گفت : خدايا ! سپاس اين عنايت هم از تو بود اى خدايى كه شريكى براى تو نيست .

حضرت فرمود : به جايت بايست سپس پيراهنى كه بر تن مباركش بود به او داد و فرمود : بپوش ، او هم پوشيد و گفت : خدا را سپاس كه مرا لباس پوشانيد ، اى اباعبداللّه ! خدا جزاى خيرت دهد . تا اينجا كه رسيد امام را رها كرد و برگشت و رفت . ما گمان كرديم كه اگر حضرت را رها نمى كرد پيوسته به او عطا مى فرمود : زيرا هرگاه به او عطا مى كرد او هم خدا را به عطاى حضرت سپاس مى گفت !

 

دعا و راز و نياز

عبداللّه بن يعفور مى گويد : شنيدم حضرت امام صادق (عليه السلام) در حالى كه دست به سوى عالم بالا برداشته بود مى گفت :

 

رَبِّ لاَ تَكِلِنى إلَى نَفِسى طَرفَةَ عَين أبَداً لاَ أقَلَّ مِن ذَلِكَ وَلاَ أكثَرَ .

پروردگارا ! مرا يك لحظه نه كمتر از آن و نه بيشتر به خود وا مگذار .

 

پس به سرعت اشك از اطراف محاسنش جارى شد سپس رو به من كرده ، فرمود : اى پسر يعفور ! خدا يونس بن متى را كمتر از يك لحظه به خود وا گذاشت ، پيامد سخت را به وجود آورد ، عرض كردم : كارش به ناسپاسى نسبت به خدا هم رسيد ؟ فرمود : نه ، ولى مردن در چنين حالتى هلاكت است!