معرفی کتاب فضیلت های فراموش شده
فضیلتهای فراموش شده شرح حال حاج آخوند ملا عباس تربتی است. این کتاب را فرزند ایشان شیخ حسینعلی راشد از وعاظ شهیر نگاشته است. این کتاب با استقبال فراوان روبه رو شد. انتشارات اطلاعات با مقدمهی طولانی جلال رفیع این کتاب را چاپ کرد و تا کنون بیش از بیست و پنج بار تجدید چاپ شده است.
آقایان حضرت استاد شیخ حسین انصاريان،دکتر سيدجعفر شهيدي، استاد علامه محمد تقي جعفري،آیت الله خزعلی و آیت الله محمود امجد خواندن این کتاب را توصیه کرده اند.
استاد انصاریان در سال نود هجری شمسی و در روز شهادت حضرت رضا فرمودند:بیشتر کراماتی که از علما در کتب مختلف نقل شده کذب است ولی بنده این کتاب فضیلتهای فراموش شده را صد در صد قبول دارم و آخوند ملا عباس را از علمای کم نظیر میدانم.
مرحوم حاج آخوند ملا عباس تربتی در سال 1288 قمری مصادف با 1250 یا 1251 شمسی و در پانزده کیلومتری شرقی تربت حیدریه ، ده « کاریزک ناگهانیها» متولد گردید و تا حدود چهل سالگی ساکن آن ده بود.
زمانی که مرحوم «حاج شیخ علی اکبر تربتی» که از شاگردهای مجتهد حوزه درس مرحوم «آخوند ملا محمد کاظم خراسانی» بود از نجف به تربت حیدریه بازگشت ، مرحوم ملا محمد کاظم او را به عنوان «مجتهد جامع الشرایط» معرفی کرد.
حاج آخوند ملاعباس راشد تربتي را بايد در زمره متشرع ترين عارفان و عارف ترين متشرعان قرار داد. او از مردمي ترين شخصيتهايي است كه در همان حال از عابدترين آنان بوده است . مردي كه براي خدا خود را وقف مردم كرده بود. برخستگي و گرسنگي غلبه مي كرد بويي از رياكاري و عوام فريبي و دنياداري در وجودش نبود.
مردم او را چنان مي ديدند كه يك تنه برابر چهار تن كار مي كند در سواركاري چالاك و ورزيده است هوشمند و مبتكر است يكپارچه ادب و معرفت است قهرمان مقاومت و استقامت است و با اين وجود حالات او در تنهايي و اجتماع از حيث خلوص و خداجويي يكسان است . چه آنگاه كه در وسط بيابان و در فصل زمستان آرام و استوار و با خضوع و طمانينه برروي يخ ها به نماز مي ايستد چه آن گاه كه در هنگامه قحطي دوران جنگ بين الملل اول و زلزله سال 1301 شمسي در خدمت به مردم سر از پاي نمي شناسد .
شيخ حسينعلي راشد درباره پدربزرگوارش مي گويد : « من حسينعلي راشد با برادرم هر دو جزو و طلاب علوم ديني بوديم و پدر من در تمام عمر يك شاهي از وجوهي كه نزد او مي آوردند به ما نداد حتي ما را چنان ترسانده و تربيت كرده بود كه واقعا اگر مي خواستيم دست به آنها بزنيم خيال مي كرديم دست به مار و عقرب مي زنيم .
قبل از انقلاب (در سالهاي دهه پنجاه ) برخي از شاگردان و ياران امام خميني در نجف اشرف در باب فضاي سياسي و جو اجتماعي ايران آن روز با امام گفتگو و مباحثه مي كنند. امام در مقام توضيح و تشريح مواضع خويش و تبيين لزوم عمل به مقتضاي تشخيص و تكليف . سرانجام سخني به اين مضمون بر زبان مي آورند كه : « مرحوم حاج آخوند ملاعباس پدر آقاي راشد يك وقت در راه مسافرت وارد قهوه خانه اي مي شود. به محض ورود همراهان ايشان مي بينند كه در آنجا چند جوان بساط عيش و نوش پهن كرده اند و مشغول به فسادند. ناراحت و متحير مي مانند كه چه بكنند.
حاج آخوند يكراست مي رود و به گوشه اي و بدون ذره اي توجه و اعتنا سجاده اش را مي اندازد و مشغول به نماز مي شود. انگار آنها را اصلا نديده است . همراهان هم به نماز مي ايستند افراد ديگري هم كه حاج آخوند را مي بينند و مي شناسند به ايشان اقتدا مي كنند. نماز كه تمام مي شود مي بينند از آن جوان ها و آن بساط شان خبري نيست و خودشان رفته اند » .
راوي اين خاطره ـ آقاي سيدمحمود دعايي مي گويند كه حضرت امام با استناد به عمل حاج آخوند ملاعباس در مقام بيان و استغناي خويش از اقبال و ادبار ديگران بوده اند. آنگاه با سخناني بدين مضمون چنين نتيجه گيري كردند كه « حاج آخوند ملاعباس آنچه را به عنوان تكليف تشخيص داد عمل كرد. »
مرحوم آیت اللّه العظمی حاج آقا حسین قمی از مراجع تقلید آن زمان، در مورد مرحوم ملاعباس تربتی چنین می فرمود: «حاج ملاعباس، نه تنها از خوبان عالَم اسلام، بلکه از خوبان دنیاست».
با هم گوشه ای از این کتاب را مرور میکنیم:
ایمان
• مردی بود از دنیا گذشته و همیشه و در همه کار در یاد خدا و برای خدا. ایمان محکمی به خدا و به پیغمبر و روز قیامت داشت که احتمال خلاف آن حتی در خاطرش نمیگذشت. به همین جهت شب و روز دقیقهای از انجام وظایف دینی و تکالیفی که بر گردن خود احساس میکرد غفلت نمیورزید و لحظهای از عمر خود را ضایع نمیکرد و به باطل نمیگذراند. آنچه عبادت بود از واجب و مستحب در تمام عمر انجام داد و هرگز مرتکب هیچ گناه کبیره وصغیرهای نشد، به طوری که میتوان گفت حتی فکر گناه هم از خاطرش نمیگذشت.
قربتاً الی الله
پدرم را هر کسبه هر مجلس روضهای که دعوت میکرد خواه آن کس خان ولایت بود و مجلسی با شکوه داشت با پیر زن فقیری که در کلبه خودش مجلس برپا کرده بود همه را میپذیرفت و مانند نماز خواندن برخود واجب میدانست که برود و تا حدی که میتواند آنها را موعظه کند و مسائل دینی آنها را برایشان بگوید و هر کس که فوت میکرد خواه از اعیان شهر یا کمترین فقیر به او اطلاع میدادند، برای حاضر شدن در محل غسل و کفن و دفن اومیرفت و مسائل را با همه مستحبات برای غسالها میگفت و.. و از هیچ کس در مقابل هیچ یک از این کارها را از لحاظ شرعی بر خودش واجب میدانست که انجام بدهد و گذشته از آن احساس ننگ و عار و خفت میکرد که در مقابل این کارها پول بگیرد.
روحیه صرفه جویی و بخشش
پیش از نام خودش کلمهی الاحقر و مانند اینها نمیگذاشت و تمام صفحهی کوچک آن کاغذ را از نوشته پرمیکرد و هیچ کنارش را سفید نمیگذاشت زیرا آن را اسراف میدانست و آن کاغذ کوچک را تا میکرد وهمچنان بدون پاکت به دست صاحب حاجت میداد و همیشه اشخاصی که به آنها نامه مینوشت ترتیب اثرمیدادند. اگر کسی را توقیف کرده بودند رها میکردند و اگر از کسی جریمهای میخواستند، میبخشیدند و اگر آن کس مدیون بود مهلتش میدادند.
لباس
لباسش در همه عمر مانند همان لباس مردم ده خود ما بود.جبه و شلوار و پیراهن و شال کمر و شال پدرم همه کرباس سفید بود.همهی اینها از پنبهای بود که در مزرعه خود ما یا مزرعه متعلق به عمهام به عمل میآمد و تا زمانی که در ده میبودیم مادرم و پس از آنکه ما به شهر آمدیم عمهام پنبه را میرشتند و پارچهاش را با همان وسائل سادهای که در روستاها داشتند میبافتند.
نماز و منبر
زمانی که در شهر بود بعد از نماز و منبر صبح معمولا سه یا چهار درس میگفت.گاهی در همان مسجد و گاهی در حجرهی مدرسه. و در آن اثنا ارباب رجوع را نیز میپذیرفت و جواب آنها را میداد و اگر پولی میخواستند و استحقاق شرعی داشتند به آنها کمک میکرد.این سه وعده نماز در مسجد با سه منبر، برنامه های همیشگی در شهرو ده و حضر و سفر، و حتی اگرنمیشد به مسجد برود، در خانه بود. ما بین اینها را برنامههای متفرقهی دیگر پر میکرد. چنانکه تمام اوقات شبانهروزش همیشه پر بود و وقت خوابش بسیار کمبود و آن خواب اندک بسیار سبکبود.درست مصداق این آیهی کریمه قرآن بود : یعنی پهلوهای آنها به بستر خواب نمیچسبد.
بحث و جدل
از خصوصیات مرحوم حاج آخوند این بود که اهل بحث و جدل نبود.او دین را برنامهی عمل میدانست نه وسیلهی بحث و جدل ومیدانست کسانی به بحث میپردازند که نمیخواهند عمل کنند. .. مردم ده ما میگفتند: ما پیغمبران را که ندیدهایم اما گمان نمیکنیم که آنها هم بیش از همین کارهای حاج آخوند داشتهاند.
ملا عباس کجاست
شبی پس از آنکه چراغ را خاموش کردند و به بستر رفتیم که بخوابیم آهسته صدای درِ اتاق آمد که باز شد و پدرم بیرون رفت. چندی گذشت و باز نگشت. مادرم از جا برخاست و چراغ را روشن کرد و گفت: نمی دانم پدرتان کجا رفت و می گفت: من اول گمان کردم بیرون رفته که وضو بگیرد اما چون دیدم دیر کرد نگران گشتم. خلاصه آنکه به جستجو برخاستیم. درِ کوچه همچنان چفتش که زنجیر سه حلقه ای بود از پشت بسته بود و پیدا بود که کسی از این در بیرون نرفته. نردبان همچنان روی زمین خوابیده بود و بر بام تکیه نداشت که بگوییم از نردبان بالا رفته است. آنچه اتاق و انبار بود و اصطبل و کاهدان و آشپزخانه و داخل تنور را همگی مجتمعاً گشتیم و صاحبخانه با چوبی کف حوض آب را تجسس کرد و با چراغ داخل چاه آب را. در هیچ جای آن خانه اثری از آن مرد نبود و همه مبهوت گشته بودیم که به کجا رفته و از چه راهی رفته است. برگشتیم به اتاق های خودمان که بخوابیم ولی خوابمان نمی برد. ساعتی یا بیشتر گذشت که درِ اتاق باز شد و پدرم بی صدا به درون اتاق آمد و به رختخواب خود رفت. در این باره هر بار که مادرم یا ما بچه ها از او پرسیدیم فقط با سکوت او مواجه گشتیم و این موضوع همچنان برای ما مبهم ماند.
نخست پدرم مبتلا گشت. نمیدانم به تیفوئید بود یا تیفوس. بعد از آن من و خواهر بزرگ تر از خودم و در آخر کودک خردسالی داشتیم که فوت کرد. فقط مادرم سالم ماند. بعدها دکتر ضیاء برای من نقل کرد که روزی به عیادت مرحوم حاج آخوند رفتم. مبلغی پول نقره که شخص معروفی به من داده بود تا برایش بیاورم، کنار بستر ایشان گذاشتم. پرسیدند این چیست؟ گفتم برای مصارف این چند بیمار به آن احتیاج است. پرسیدند چه کسی داده است؟ گفتم فلانی. اشک از چشمش جاری شد و گفت: در این قحطی که مردم از گرسنگی می میرند، این آدم عروسی راه انداخت و از مشهد مطرب زنانه آورد. مبلغ ها صرف عرق و شراب کرد و به خورد این مردم مسلمان داد. من حاضرم بمیرم و از چنین کسانی نوشدارو نگیرم.
من که از نزدیک ناظر حال پدرم بودم می دیدم که اگر کسی می خواست چیزی به او بدهد به راستی متأثّر می گشت و رنگش سرخ می شد. بسیار عزت نفس داشت و دلش می خواست که دست او دهنده باشند نه گیرنده.
بهانه سیب
من بهانه گرفته بودم و گریه می کردم مادرم هر چه می گفت مادر جان حالا
وقت سیب نیست من از کجا سیب بیاورم؟ آرام نمی گرفتم. تا آن که ساعتی از ظهر گذشت
پدرم وضو گرفت و به مسجد رفت و مادرم کنار گهواره شیرخواره اش رفت تا به او شیر
بدهد . همین که پارچه روی کودک را کنار زد دید در کنار بالش کوچک او یک دانه سیب
سفید درشت پر آب و معطّر است. از حیرت فریاد کشید و گفت: این سیب از کجا؟ پوست کند
و من خوردم. در این باره هم هر وقت با پدرم صحبت کردیم فقط سکوت کرد و این موضوع
همچنان تا این زمان که این ها را می نویسم برایم مبهم مانده است.
تصرف در وجوهات
مادرم پول خرد لازم داشت. به پدرم گفت: این پنج قرانی را با آن پول ها خرد کنید. پدرم گفت با این ها خرد نمی کنم بفرستید سر کوچه در دکّان بقّالی خرد کنید و من بردم نزد بقّال کوچه خرد کردم./فضیلت های فراموش شده، حسینعلی راشد، صفحه102 برداشت آزاد
حریت
پدرم میگفت: طلبه، اول که وارد مدرسه میشود تا قوزک پایش در خریّت فرو میرود. کمکم خریّت بالاتر میآید و به زانویش میرسد. باز بالاتر میآید تا به کمرش میرسد. باز بالاتر میآید تا به گردنش میرسد. پس از آن بالا میآید تا از سرش بیرون میرود.
روزه
ممکن است کسانی که این سرگذشت را بخوانند متحیر گردند که چطور یک نفر این همه نیرو دارد که بی سحری روزه بگیرد، صبحگاهان در شهر تربت به مسجد برود، نماز جماعت را ادا کند و به منبر برود و پس از آن سه یا چهار درس بگوید و جواب اشخاص بسیاری را که یا سوال دینی داشته یا پول می خواسته اند بدهد و پس از ادای نماز ظهر و عصر پانزده کیلومتر را بپیمایدکه از ان مسافت در حدود سه کیلومترش سوار بر پالان درشت و ناهموار الاغ بوده و در آن مدت یکسره همسفر خود را که صاحب آن الاغها باشد موعظه کند و برایش مسائل دینی را بگوید و قرائت حمد و سوره اش را تصحیح کند و چون به کاریزک رسیده بی آنکه افطار کند یک راست به مسجد برود، یا نماز بخواند، یا در منبر موعظه کند و مساله بگوید یا سر پا پرسشهای مردم را را جواب دهد، آنگاه در حدود چهار ساعت از شب گذشته به ده دیگر برود و مدتی همین منبر طولانی و پرسش و پاسخها و نمازهای بسیار در فاصله منبرها ادامه یافته تا آنکه نیمه شب یا از نیمه شب گذشته با نان و ماست افطار کند.
این حیرتی است که خود ما در همان زمان که شاهد و ناظر این اعمال بودبم داشتیم و متحیر بودیم که این همه نیرو در وجود این مرد از کجاست؟!
داستان عجیب فوت آخوند تربتی
• از جمله چیزهایی که ما (افراد خانواده)از او دیدیم وهمچنان برای ما مبهم ماند یکی این است که پدرم در روزیکشنبه ۲۴ مهرماه سال ۱۳۲۲ شمسی هجری مطابق با ۱۷ شوال سال ۱۳۶۲ قمری هجری در حدود دو ساعت ار آفتاب گذشته درگذشت در حالیکه نماز صبحش را همچنان که خوابیده بود خواند و حالت احتضار به او دست داد و پایش را رو به سوی قبله کردند و تا آخرین لحظه هوشیار بود و آهسته کلماتی میگفت، مثل اینکه متوجه جان دادن خودش بود و آخرین پرتو روح با کلمهی لا اله الا الله از لبانش برخاست. درست روز یکشنبهی هفتهی پیش از آن بعد از نماز صبح رو به قبله خوابید وعبایش را بر روی چهرهاش کشید، ناگهان مانند آفتابی که از روزنی بر جائی بتابد یا نورافکنی را متوجه جایی گردانند روی پیکرش از سر تا پا روشن شد و رنگچهرهاش که به سبب بیماری زرد گشته بود متلالؤ و شفاف گردید چنانکه از زیر عبای نازک که بر رخ کشیده بود دیده میشد و تکانی خورد و گفت: سلام علیکم یا رسول الله. شما به دیدن این بندهی بیمقدار آمدید. پس از آن درست مانند این که کسانی یک به یک به دیدنش میآیند بر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و یکایک ائمه تا امام دوازدهم سلام میکرد و از آمدن آنها اظهار تشکر میکرد. پس بر حضرت فاطمه زهرا علیها السلام سلام کرد.سپس بر حضرت زینب سلام کرد ودر اینجا خیلی گریست و گفت: بی بی من برای شما خیلی گریه کردهام. پس بر مادر خودش سلام کرد و گفت: مادر از تو ممنونم، به من شیر پاک دادی و این حالت تا دو ساعت از آفتاب برآمده دوام داشت.پس از آن آن روشنی که بر پیکرش میتابید از بین رفت وبه حال عادی برگشت و باز رنگ چهره به همان حالت زردی بیماری عودت کرد و درست در یکشنبهی دیگر در همان دو ساعت، حالت اختضار را گذرانید و به آرامی تسلیم گشت. در یکی از روزهای هفته مابین این دو روز من به ایشان گفتم که ما از پیغمبران و بزرگان چیزهایی به روایت میشنویم و آرزومیکنیم که ای کاش خود ما میبودیم ومیفهمیدیم. اکنون بر شما که نزدیکترین کس به من هستید چنین حالتی دیده شد.من دلم میخواهد بفهمم که این چه بود؟ سکوت کرد و چیزی نگفت.دوباره وسه باره با عبارتهای دیگر تکرار کردم باز سکوت کرد. بار چهارم یا پنجم بود که گفت: “اذیتم نکن حسینعلی” گفتم قصد من این بود که چیزی فهمیده باشم. گفت:من نمیتوانم به تو بفهمانم، خودت بروبفهم. و هفته ی بعد هم همین واقعه دوباره تکرار شد و ایشان از دنیا رفتند
منابع:
basij-sahand.blogfa.com
roshangaredel.blogfa.com