kheyme.blogfa.com:مدیر دارالمعارف شیعی خبرداد: دیوان مسکین اثر گرانقدر و ارزشمند استاد حسین انصاریان(با تخلص مسکین) شامل 304 عنوان غزلیات معنوی و عرفانی ، 82عنوان مثنوی در زمینه حکمت، معرفت، عرفان،اخلاق، عبادت و 115 عنوان  مناجات عرفانی به انضمام ترجمه منظوم مناجات خمسه عشر امام زین العابدین و یک هزار بیت شعر تحت عنوان چشمه سار عشق در مدح حضرت سید الشهداء (ع) و یکصد عنوان شعر در مدح اهل بیت (ع) بیش از 500 عنوان دو بیتی  عارفانه را شامل می شود که در 1400 صفحه در قطع وزیری و جلد سلفن به دو شکل رنگی و سیاه و سفید در دهه آخر ماه مبارک رمضان 91 به چاپ رسید .

 

آیت پیمان افزود: این اثر فوق العاده ارزشمند حاصل 50 سال تتبع عرفانی و ادبی استاد فرزانه و عالم ربانی علامه انصاریان می باشد و با مقدمه و تصحیح شاعران نامی کشور آماده چاپ گردید و به میمنت ماه مبارک رمضان توسط انتشارات دارالعرفان منتشر گردید.

 

این مجموعه فاخر یکی از گنجینه های شعر آیینی شیعه خواهد بود که امید است مورد استقبال جامعه قرار گیرد.

 

آیت پیمان در این زمینه اضافه کرد که سالها تلاش داشتیم تا استاد انصاریان راضی به انتشار این دیوان گردند و با اصرار فراوان دوستان و شاعران اهل بیت (ع) پس از کسب رضایت استاد افتخار نشر این اثر معنوی و فاخر را به موسسه دارالمعارف شیعی وگذار نمودند، و بابت این عنایت ویژه به محضر آن عالم ربانی کمال قدردانی و سپاسگزاری را خواهیم داشت.

 

علاقه مندان به تهیه این دیوان می توانند به مسجد امیر و حسینیه همدانیها و حسینیه هدایت تهران و موسسه دارالمعارف شیعی در قم مراجعه یا تماس حاصل نمایند.

منبع:erfan.ir


در زیر شعری از کتاب دیوان مسکین سروده ی استاد انصاریان نقل میکنیم :

در بيان رحمت حق و اشاره به گنهكار زمان موسى عليه السلام‏

ديده ‏اى خواهم چو دريا پر زآب‏


ريزد از آن تا به دامن درّ ناب‏

ريزد از خود اشك و دل درمان كند


همچو حاتم بر من او احسان كند

دفترم را شويد از جرم و گناه‏


رهنمون گردد مرا سوى اله‏

تا سراپايم شود مجذوب حق‏


اين جهان و آن جهان محبوب حق‏

نور حق در باطنم افزون شود


دل زشوق وصل جانان خون شود

تا كه راهم سوى كوى او فتد


در درونم عطر و بوى او فتد

راه يابم تا حريم كوى دوست‏


مست‏ گردم ز عطر بوى وخوى‏ دوست‏

دم زنم از رحمتش با ناى دل‏


ره سپارم سوى او با پاى دل‏

تا به دستم می‏كند گردش قلم‏


خود كنم از لطف آن جانان رقم‏

گويم از آن بحر موّاج كرم‏


از زبان پاك صادق لاجرم‏

گفت صادق آن امام راستين‏


پيشوا و سرور اهل يقين‏

امت موسى به قحطى شد دچار


نامدش باران زسوى كردگار

از ميان شد حاصل و محصولشان‏


شد پريشان شيوه معمولشان‏

شد گل اندر گلستان‏ها ناپديد


غير زاغان جاى بلبل كس نديد

غنچه ‏اى نشكفت و باغى برنداد


دشت و صحرا و دمن جز شر نداد

رنج و محنت ريخت اندر كامشان‏


زهر قحطى گشت اندر جامشان‏

غير زحمت بهرشان كارى نبود


موسم گل‏ها به جز خارى نبود




لابه كردندى كه اى محبوب حق‏


اى شده از جان و دل مجذوب حق‏

از چه رو دست دعا را بسته‏ اى‏


اين دل محزون ما بشكسته‏ ای   ‏

اى كليم طور عشق و طور جود


اى يگانه گوهر بحر وجود

كن دعا اى آن كه لطفت گشته كار


تا به ما رحمى نمايد كردگار

دست حاجت برد سوى حق كليم‏


با خلوص نيت و قلب سليم‏

در دعا شد غرق و با حق راز گفت‏


حاجت مردم به بى‏ انباز گفت‏

كاى كريم دلنواز و دل فروز


امتم گشته ز قحطى تيره روز

وحى آمد سوى موساى كليم‏


از حريم حضرت ربّ رحيم‏

مر سخن‏چينى ميان امت است‏


كز گناهش بسته باب رحمت است‏

بار سنگين گناهش چون جبال‏


دفترش سنگين پر از وزر و وبال‏

از منش شرمى نباشد آن عنود


اوست مانع در طريق لطف و جود

بايدش بيرون رود آن نابكار


تا بريزد آبرويش آشكار

بعد از آن باران رحمت دررسد


پس زمان رنج و محنت سررسد

كرد موسى سوى امت اين خطاب‏


كاى گرفتاران رسيد از حق عتاب‏

مر عتابى كو بكاهد جان و تن‏


میزند آتش به قلب مرد و زن‏

هان يكى آلوده‏ دامن از گناه‏


مجرم و عاصى و پست و روسياه‏




در ميان جمع ما بنشسته است‏


از خداى خود دلش بگسسته است‏

تا بود در بين مردم آن لئيم‏


كى دهد باران خداوند كريم‏

حاليا میگويمش اى پست دون‏


اى خبيث و مفسد و خوار و زبون‏

خيز از جاى اى پليد بد دهان‏


مر خلايق را زقحطى وارهان‏

چون گنهكار اين شنيدى از كليم‏


كو بود مطرود درگاه رحيم‏

از گناه او نمیبارد سحاب‏


جوب‏ها و چشمه‏ ها خالى زآب‏

پيش خود گفتا اگر بيرون روم‏


از ميان مردمان يكسو شوم‏



بر همه روشن شود بودم پليد


از من آنان را چنين قحطى رسيد

میدهندم صد شكنجه صد عذاب‏


با شماتت میكنندم ردّ باب‏

خارج از بزم سلامت میشوم‏


تيرباران از ملامت می‏شوم‏

بهر حلّ مشكل خود زين امور


بايدم توبه به درگاه غفور

باب رحمت را ببايد در زنم‏


در هواى لطف جانان پر زنم‏

خواهم از او تا ببخشد بنده‏ اش‏


بنده افسرده شرمنده‏ اش‏

سر به‏ زير افكند و اشك ازديده ريخت‏


بر گناهش شبنم توبه بريخت‏

كاى خدا اى نااميدان را اميد


اى شبم از لطف تو صبح سپيد

اى خطاپوش و كريم و دل‏نواز


باب رحمت را به رويم كن تو باز

از گناهم درگذر اى عين جود


اى زتو برپا همه غيب و شهود

من ندارم غير لطفت تكيه‏ گاه‏


اى كريم و اى رحيم و اى اله‏

اى به سوى لطف تو دستم دراز


چاره‏ اى نبود مرا اى چاره ساز

هم‏زمان با توبه‏ اش باران رسيد


همچو دريا لطف حق آمد پديد




گفت موسى كاى خداى مهربان‏


كو گنهكار او نرفتى از ميان‏

حق بگفتا اى مرا تنها كليم‏


اى تو را ايمان و اخلاص از قديم‏

او به ما برگشت و شد عبدى منيب‏


ما شديم او را خداوندى مجيب‏

عذر او كردم قبول و پاك شد


روحش از بار گنه چالاك شد

گفت يارب مر چه باشد نام او


آنكه پر كردى ز رحمت جام او

تا كه بشناسم من او را از وفا


گيرد از ديدار او قلبم صفا

حق به او گفت اى كليم پر زشور


اى دلت از لطف من درياى نور

تا كه بُد آلوده‏ دامن آن شرور


من به كس ننمودمش اى روح طور

حاليا كو توبه كرد از سوز دل‏


شب گذشت و دررسيدش روز دل‏

من سخن چينى كنم از بهر او؟


وز بدى هايش كنم من گفتگو؟

نام او را فاش سازم اى كليم؟


اين بود هيهات از رب كريم‏