آئينه ذات الهى‏

مرا در دل بود نور جمالى‏


كز او پيداست عشق لايزالى‏

مر آن نوراست كانون حقايق‏


اشارات و رموز و هم دقايق‏

گمان دارم كه از آيات حقّ است‏


جمال عشق در مرآت حقّ است‏

كنارش هرچه باشد هست ناچيز


عجب نورى‏ است آن نور دل‏آويز

زدل پرسيدم اين نور جلى چيست‏


بگو اين گوهر يكدانه از كيست‏

جوابم داد جز او در جهان نيست‏


به غير حرف او حرفى ميان نيست‏

بدو گفتم بگو نامش زاحسان‏


كه از يادش شود دلشاد انسان‏

بگفتا نام نيكش حيدر آمد


كه هستى چون غلامش بر درآمد

شهى كز منزلت قدرش عظيم است‏


همان كو روح قرآن كريم است‏

وجودش چشمه آب حيات است‏


چو او سرور كه اندر ممكنات است‏

نه سلطانى او در مركز خاك‏


كه شاهى اش بود تا بام افلاك‏




هم او آئينه ذات الهى‏


و يا مظهر صفاتش را كما هى‏

سپه‏دار نبى در روز پيكار


سپاه علم را سردار و سالار

چو او در بزم جانان فرد نبود


اسير عشق او را درد نبود

على‏ «مسكين» بر اين در خادم تو


بود او زنده از عشق و دم تو