شعری از استاد حسین انصاریان (متخلص به مسکین)
آئينه ذات الهى
|
مرا در دل بود نور جمالى |
كز او پيداست عشق لايزالى | |
|
مر آن نوراست كانون حقايق |
اشارات و رموز و هم دقايق | |
|
گمان دارم كه از آيات حقّ است |
جمال عشق در مرآت حقّ است | |
|
كنارش هرچه باشد هست ناچيز |
عجب نورى است آن نور دلآويز | |
|
زدل پرسيدم اين نور جلى چيست |
بگو اين گوهر يكدانه از كيست | |
|
جوابم داد جز او در جهان نيست |
به غير حرف او حرفى ميان نيست | |
|
بدو گفتم بگو نامش زاحسان |
كه از يادش شود دلشاد انسان | |
|
بگفتا نام نيكش حيدر آمد |
كه هستى چون غلامش بر درآمد | |
|
شهى كز منزلت قدرش عظيم است |
همان كو روح قرآن كريم است | |
|
وجودش چشمه آب حيات است |
چو او سرور كه اندر ممكنات است | |
|
نه سلطانى او در مركز خاك |
كه شاهى اش بود تا بام افلاك | |
|
هم او آئينه ذات الهى |
و يا مظهر صفاتش را كما هى | |
|
سپهدار نبى در روز پيكار |
سپاه علم را سردار و سالار | |
|
چو او در بزم جانان فرد نبود |
اسير عشق او را درد نبود | |
|
على بر اين در خادم تو |
| |