خاطره ای از استاد حسین انصاریان
عتاب پیامبر اکرم
صبح
ها در اصفهان ، منبری داشتم که در کنار زاینده رود برگزار می شد . چهار
خانۀ بسیار بزرگ در کنار هم به اضافۀ پیاده رو برای جمعیت فرش می شد . رفت و
آمد انبوه جمعیت مشکلاتی برای محله ایجاد کرده بود ، به این دلیل یکی
ازهمسایه ها مرتب به بانی مجلس پرخاش می کرد و می گفت که این چه بساطی است
که راه انداخته اید .
چند روز بعد همین شخص نزد بانی مجلس آمده ،
خاضعانه در خواست کرد تا خانۀ او را نیز برای جمعیت فرش کنند . او گفت : «
دیشب حضرت رسول الله (ص) به خواب چند نفر از اهل خانه آمده و خطاب کرده اند
که به این مجلس چه کار دارید ؟ به جای کمک کردن مخالفت می کنید ؟ »
بدین
ترتیب از آن پس ، هر ساله آن خانه در اختیار منبر و روضه است . یک
روزخانواده ای به بانی مجلس مراجعه کرده ، ابراز داشتند : « از برکات این
مجلس ، زن و دخترهای ما علاقمند شده اند که چادر به سر کنند . با این که
وضع مالی خوبی داریم ، دوست داریم با پول شما چادر تهیه شود . » بانی با
خوشحالی و روی باز پذیرفت و چند قواره چادری مرغوب خرید . آن را کادو کرد و
به آنها هدیه داد .